24 Jul 2008
حرمسرا ی دل های من ...
نازنین از این حرف می زند که : بله .. تو بازی داری با مردم بیچاره در میآوری ... مثلا با ادا و اطوار و حرف . مجبت جلب توجه آنها را میکنی ... و بعدا ولشان می کنی ....
راست میگه ... از رابطه می ترسم ..
راست میگه ... با هشون آشنا میشم ... حال بهشون میدهم ... بعدا خودشون رو نشون میدهند ... یکی عفریته تر از دیگری ... خوبه رستم فقط یکبار با ایکی از ینها روبرو شد ... من حداقل ده بیست تا در عرض سه چهار سال دیدم ...
میشینم کنار من هایم ...
یکی با دلبر صحبت می کند .. دختره به من میگه: ولش کن ! این یارو دختره ی فلان فلان شده را ... خود خواه دماغ بالای تو خالی را ... و منم میگه: آره راست میگه چقدر شبیه شماره 123 است !
اون یکی دیگم میره سراغ گل خوشگلی و میگه : هی بچه ها ! این طفلی چقدر معصوم و ساکت و آروم است ... همش میخنده و کاری به تو ندارد .. خودش خوبه .. مستقل است .. از خانواده ی خوبیه .. دیگه چی میخواهی ؟ تقریبا همه ی من هایم سرشان را می اندازند و هر کدوم یک جوری از گفتن نمیدونم در میرن ...
یک زن اما میگه ولی او که لباسهایت رو نمی شورد ... اینکه مثل ماست است .. بی حال .... بعد هر کدوم از اون من ها ی سر افکنده یک بهانه میارد ... دستاش کوتاس ! چشاش اینجوره ! موهاش شویدیه ...
خوب این رو هم میذارم یک گوشه ای ...
وسط این حال و احوالات این دختر کوچولوی جوان نازخاتون اومده ، کنارش هم این دختر ایرونی ، آخ کارین جونم هم ، این پدر سوخته ی لوندی که بدنش مثل مار مییمونه .. این خر چسونه چی میگه این وسط خودشو میخواد قاطی کنه ؟ بندازش بیرون بره گمشه !... عنکبوت !...
نمیدونم ... آشه شله قلمکاری شده ...
هر کسی برای خودش یک کاری می کنه یک گوشه ای ... منهم نشسته ام و دارم به بازی های خود هایم و این ها نگا می کنم ...
آها اونجا ! چی خبره ...
این میگه این دختره جنده است ! با این و اون خوابیده ! ( یاد بچه گیام می افتم و بچه ی همسن و سال دوه دوازد ساله ی همبازیم که بچه ها بهش توهین می کردند و من از او دفاع می کردم ! او به من میگه : اگر با این و اون خوابیده بودن جنده گیه که خودت از من بدتری ؟!
یکی از من هام میاد وساطت می کنه : آدم عقده ای ! کرده است که کرده است .. تازه میدونه چطوری بکنه !
اون یکی میگه مگر مال عمه ته ..
اون یکی دیگه داد میزنه : اصلا به تو چه کارت رو میخوای ، بکن! بکن برو پی کارت !
از اون ته یکی قرقر می کنه : اصولا چرا از این ها میخواهی مریم مقدس بسازی ؟ که بعدا از اونها نفرت بگیری !
دیگری چائیش را هورت می کشد و با صدای خط خطی می گوید: ببین داداش !برو از این حبیب یاد بگیر ... بکن .. او میکنه و میزنه تو سرشون .. بدون هیچ احساس و محساس .. تا زمانی که میدن میکنه ... نشد میره ... برین به این احساسات پاک و لطیفت...
جنگ و دعوای بین خودهایم اوج گرفته ...
راستی من از زنها چه توقعی دارم ...
چه جور زنی میخوام ...
والده ی مصطفی میگه زن بگیر و و دختر دائیم هم همینو میگه ...
خودم نمیدونم ...
ولی میدونم هم کسی رو میخوام که مریم مقدس باشه و هم از پری بلنده دست کمی نداشته باشه ... یک زن باشه ... یک زن معمولی معمولی ... ی زن دیگه ....
2 Jan 2008
دلگویه و خلاقیت
خلاقیت و دلگویه
آنچه یک فرد را میسازد،خمیره (ترکیبی اتفاقی از ژن های موروثی در زمان لقاح) ی اوست. این خمیره و یا ذات فرد در دوره ی بودن ، در پروسه ی "شدن ها" یش ، بدون وقفه ، زیر فشار و محدودیت عوامل خارج از خودش (تحدیدات محیطی: دیگران ، اجتماع ، فرهنگ ، ...) قرار داریم ،که دائما هر کدام میخواهند این خمیره ما را در غالب دلخواه خویش ، با زور و فشار ، فرم دهند…
من به افرادی که به درجه ای نسبی از آزادگی و استقلال شخصیت رسیده باشند که از ( خمیره ) خودشان در مقابل "دیگران" دفاع کنند و … سر تحسین خم میکنم .. به آنان احترام میگذارم … چون اینان از اصل و سرچشمه ی درونی خودشان حرکت میکنند … این دسته از افرادهستند که خلاقیت دارند … این ها سازنده میتوانند بشوند … اینها قدرت دارند و ( اگر بخواهند و بتوانند ، میتوانند ) که چرخ را بچرخانند … میتوانند بیافریند … اینان خدایان و خالقین و آفریندگان واقعی هستند…اینان بدعت گذاران هستند، اینها تئوریسن ، فیلسوف ، مخترع ، کاشف و بنیان گذاران شیوه نوین و خط دهندگان ، نو آوران هستند ....
دلگویه ....
دلگویه و یا وجدان ، منطق خردمندانه ویژه ی خویش رادارد...
دلگویه ها بینشی خاص هستند ، زاده از ژرفنای عمق بن جان مان...
اگر خلاصه کنیم : معیارش در کل در دفاع از زنده گی از طریق مهر ورزی و شادی آفرینی ، زیبا و به آفرینی و در همراهی ، حفظ و حمایت و دفاع جانها از آزار و گزند و در تسکین و بهبود درد تعریف میشود ...
با داشتن اعتماد به خویش خود و پذیرش منطق دلگویه هایمان است ...که به مرور با به زیر سئوال بردن خیلی از آموزه های کلی و به نقد و انتقاد کشیدن خیلی از معیار ها و ارزشهای عام و عمومی پذیرفته شده ی فرهنگی ، اجتماعی و مذهبی و غیره ... است که به استقلال ، آزادی عمل و آزادگی میرسیم ...
یکی از مشکلات ما انسان هائی که به درجه ی استقلال آزادی و آزادگی و وارسته گی رسیده ایم بر میگردد به شک و تردید داشتن و دچار دودلی شدن در مواقع انتخاب و تصمیم گیری....
علت آن در این نهفته است که ما بار سنگین مسئولیت تصمیم گیری را آگاهانه بر دوش خویش میکشیم..
ما میدانیم که در لحظه ی انتخاب ، عمل ما هست که در هنگامه ی گزینش و انتخاب مان ، بر مسیر اتفاق واقعه و رویداد ها تاثیر و تاثر گذار میباشد .. ما میدانیم که در هیچ پدیده ای مطلقیتی وجود ندارد بلکه در ارتباط با عمل و در چرخش و حرکت است که نقش خود را میابد .... واز آنجا که ولی معیار های ثابت و خاصی هنوز برای پیشسنجی و سبک سنگین کردن گزینه های انتخابیمان در اختیار نداریم ... راه حل همان اعتماد به ارزش های از ته دل برآمده است و پایه ی عمل بکار بری همان معیارهای او و پایه ی آرمان قرار دادن همان دلگویه هایمان در هنگامه ی عمل است!! ... ( همان بحث اصالت انسانی )....
خرد نهفته در دلگویه هایمان صادقانه ترین و شفاف ترین پاسخ ما به هنگام هنگامه ها ست ....
چه کسی بهتر از ما این را میفهمد و درک میکند ؟
معیار وجدانی برآمده از درون درون خویش را ! چیزی که به آن ندای سروش و خرد انسانی و شهود میگویند و من دلگویه مینامم ! ( INTUITION )....
براساس تجربه ی با ارزشی که ار طریق همراهمی افراد در حال ترک حیات داشتم متوجه شدم که درجه رضایت وجدانی و درونی خود فرد از شخص خودش تعیین کننده ی اصلی است که آیا به رضایت واقعی و آرامش ( وجدان ) ، خوشبختی حقیقی دست یافته ایم یا نه !
27 Oct 2007
مردی از جنس شیشه !!!
پریسااا جان ....
نازنین من !!!
از من دلگیر نباش و نشو ..... دوستت دارم ....
امیدوارم بتوانم از این طریق خودم رو برات کمی روشن کنم
قبل از هر چیز به پریساااا جااااانم ، این دختر نازنینم ، یک پوزش خواهی بدهی دارم ... اگر چه از ته دلم میخواهم با او در خلوت به گفتگوئی جدی جدی بپردازم ، ولی در این اواخر متاسفانه همیشه در شرایط نامتناسبی با هم رو در رو میشدیم ....
پریساااا ی عزیز ، امیدوارم مرا بفهمی !!!! و درک بکنی !!!!.. اگر تو جای دخترم هستی ... اینهای دیگر نود درصدشان دختر خاله هایم هستند ... ، ده درصدشان هم دوستان ( دختر ) صمیمی ای هستند که سالهای سال با آنها رابطه ی دوستی ای خاکی و خالص دارم ...
ولی خودم واقعا هنوز عمیقا تنهای تنها هستم ... اگر چه بهترین و رک و راست ترین دوست خودم هستم ولی شاید باور نکنی که خودم بزرگترین منتقد و سختگیرترین قاضی خودم نیز هستم .
خوشحالم که در این جهان شلوغ و پلوغ ، توانسته ام در یک سرزمین غریب و در اوج اضداد های کهنه و نو و در عمق چالش های تفکر شرقی و غربی و راست و چپ و.... چه فردی ، چه شخصی و چه گروهی ، با توجه به تاریخ و تجربیات زندگیم ، از نظر فکری و عاطفی و ... تکیه گاه قابل اعتماد خیلی ها بشوم ...
سوء تفاهمات هست .. مشکلات و رقابت و کارشکنی هست ولی خوب صبر و صبوری هم هست و ... بازتاب مثبت و مستقیم نتیجه ی رفتار و کردار و اعمالم ، این است که هم سرم گرم است و هم دلم ....
وقتم را با مطالعه کتب علمی در زمینه های مختلف میگذرانم و سعی میکنم سوراخ هایم را با اطلاعات درست تر پر کنم ... در کل میتوانم خودم را برایت اینگونه تعریف کنم :
آنها اجازه داشتند بکنند با من هر چه میخواهند ... با من تمرین میکردند و راهشان را پیدا میکردند و می رفتند به راه خودشان ...
آنها می رفتند و من میماندم مثل حالا با خودم تنها ...
به مرور جدار های جیوه ای پشت آینه ام ریخته شده است و شده ام شیشه ای ... دیگر برایم مهم نیست که کسی را بفهمم یا نه! یا مرا کسی درک کند یا نه !!
( استثنائا فعلا بجز این پریساااا .... و او برایم خیلی مهم است! و گرنه همین را هم برایش نمینوشتم (؟!)).
مردی هستم ساده
پسری صادق و پاک
که نمیخواهم هرگز
سایه ام حتی
به آزار کسی بر خیزد ...
دست هایم
میخواهند که نوازش بکنند
و دلم میخواهد
کاش هرگز اشکی را
نخواهم از گوشه ی چشمی پاک کنم
چشمهای خودم اما
خیس میشد و می غلطتد از آن قطره اشک
وقتی که صمیمیتی را میبینم که غمین است از درد...
درد ها را چو مسیح ، مبخواهم بر دوش کشم
دوش من چه تحمل دارد !...
من نمیدانم در من چه کسی ست ،
که به من میگوید ، من چه باید بکنم !!!!
میبینم :
که دو پر دارم و پرواز کنان
در خلاء میریزم بار کسان ...
در بیابانی دور
در عمیق دریا
یا ..
میگذارم آنرا ، بر قله یک کوه بلند ...
من خودم ، اما
هیچ ندارم ... هیچی !
و نمی خواهم هم ، که باری بشوم بر دوش کسی
من خودم هستم : مردی ساده ... مثل ابری در باد
صاف و بی آلایش و پاک
که نمیخواهم سابه ام هم حتی
به آزار کسی برخیزد ....
شیشه ای هستم من....
پس نوشت :
پریسااا جان ....
نازنین من !!!
امیدوارم توانسته باشم خودم رو از این طریق برات کمی روشن کرده باشم
از من دلگیر نباش و نشو ..... دوستت دارم ....
پس پسنوشت :
دلواپس من نشوید دوستان !!!
درست است که میگویم شیشه ای هستم ولی نه از آن شیشه های نازک زود شکن ... شده ام اونورش پیدای پوست کلفت ( ضد گلوله ؟!!) .. و همیشه هم سعی میکنم گرد گیریش کنم و تمیز نگهش دارم !!!....
3 Sep 2007
یک سخنرانی ساده و بحث های پیرامون آن....
یک مقدار زیادی از صحبت های موضع گیرانه ی بعضی منتقدین به سخنرانی ساده و خیلی کلی ای که با عنوان " منمن و من های درهم و بر هم در درون من " در خانه ی همایش ایرانیان هامبورگ ، برگزار شد .... برمیگشت به دو برداشت غلط از موضوع اصلی :
- عدم شناخت از محتوی بحث درهم برهمی ( کائوس ) که باز تاب این را در آن نشان داد که دوستانی به نحو جالبی با شنیدن کلمه کائوس در ذهن آنها لغت کائوت تداعی شده و این خود لغت آنارشی را در ذهن این دوستان تداعی میکرد... و چون پایه فکری این دوستان هنوز ته مانده ایده چپی ( به اصطلاح خودشان مارکسیستی) میباشد... پس این آقا ( یعنی من ) که تک رو هست و عنوان سخنرانی اش هم من و من و من و من است پس خود خواه است ... ضد ما است و آشفته و پربشان حرف میزند ....و در نتیجه روشی مذهبی (!) دارد ... و منیت بد است و مثل کاسترو در کوبا میمانی !!!!
- من و من و من یعنی رسیدن به خود ... این را مخصوصا خانم ها تعبیر به خودخواهی کردند .... آن هم با توجه به نرینه بودنم خودخواهی ای از نوع خودخواهی مردانه ... تعبیر شد ...
خوشبختانه چندین نفر هم مرا بر عکس این دوستان خوب هم فهمیدند و آمادگیشان را برای ادامه این بحث ها اعلام کردند ... که حتما پی آنرا خواهم گرفت ....
شاید هم بحثی را که در باره ساینتالوژ ها در همایش پیش آمده و این مهندسین مظنون از آن قصد بهره برداری مشکوک خودشان را از آن داشتند را عملا دامن بزنیم و بحث را واقعا به بحثی بگشانیم که ساینتالوژ های شناخته شده اتفاقا بتوانند نظر خودشان را با محتوی بحق من همآهنگ کنند !!!...
بنظر من با به خود شناسی و رسیدن به خود خویش ( منمن ی همان "ذات " ) هر فردی با پذیرش فردیت خویش میتواند حرکت کند و با درک خود آزادی به مفهوم واقعی ( با پذیرش مسئولیت خود در ازای اعمال ، رفتار و کردار خویش در قبال خود و دیگران ) به خود آفرینی میرسد ... که ریشه خلاقیت واقعی و حقیقی است....
با رسیدن به این مرز است که با توجه به بحث جان و جانان بعنوان عامل مشترک معنوی بین انسانها میتواند به خلاقیتی کاملا واقعی و حقیقی منجر شود که از نظر من "ما " ئی ایجاد میکند سازنده و خلاق که زمین تا زمان با " ما " ای که با فردیت مخالف است و برای فرار از مسئولیت تک تک من ها اختراع شده و در عمل باعث به کج راه کشیده شدن و با مورد سوء استفاده قرار گرفتن جنبش های اجتماعی دسته جمعی ( از چپی تا راستی آن ) شده است ...
این بحث را ادامه خواهم داد
7 Jun 2007
او ... همانجا... و من های من ...
یاد آوری : قبلها این مطلب را در صفحه " من یک مرد ایرانیم .. یک آقا " نوشته بودم ...
دو صحنه از یک زندگی...
همان مکان
همان زن
همان مرد
دو زمان مختلف
1
تو آنجا
من اینجا
میان ما ، فاصله
دو لیوان است
من اینجا
چه عاشقانه به تو
- ای همه خوبی –
نگاه میکنم
و تو آنجا
چه غمگین
به اتصال آهن و خاک
چه چشم های سیاه غمگینی داری تو
سلام
سلام
سلام به سیاهی چشمانت
سلام به تاریکی موهایت
سلام به سپیدی دست های خوب سپیدت
سلام
هزار بار سلام
ای همه مهربانی
با تو
باندازه آبها میتوان عاشق بود
بی تو
غمگین
به اندازه کوه
بی تو بودن چه بد است
بی تو من
شیشه ی مات پنجره را می شکنم
و تو را میخوانم
میان من و تو
فاصله دو لیوان است
و من چه عاشقانه نگاهم را
به تو
- همه خوبی –
می بخشم
و تو
- چه صمیمانه –
به لحظه ی اتصال آهن و خاک
می اندیشی
میان ما
فاصله چه راه درازی ست
غمگین خوب مهربان من...
2
در مرز رفتن و ماندن
میان دوست داشتن و نفرت
نشسته ایم روبروی هم ، ساکت
و چای سرد من ، منتظر نوشیدن
چیزی گفت ...
" چقدر حرف میزند امروز ! " ، بخود گفتم
خندید...
" نمیدانم چرا می خندد ! "
دلم برای خودم میسوزد
" شاید لطیفه ی بی مزه ای ..."
" شاید ... "
پوز خندی میزنم
و سعی می کنم فنجان چای را
- بی آنکه زیادی بلرزانم -
بنوشم
" چه چائی تلخی! ..."
من درون من ساکت
هوای ابر یکشنبه
شاخه ی کوچک درخت بی برگ
پشت شیشه پنجره
لرزان به زیر باد خزانی
کنار میز صبحانه
نشسته ایم و چای مینوشیم
میان ما فاصله تنها "دو لیوان " نیست...
3 Jun 2007
آقای منشی...
علی میرزا بنویس...
نوشتن برای من یک عادت است ... یک شیوه ی با خود کنار آمدن ...
در شب جدائی از گلبانو ، گلبانو خواست مرا تنها نگذارد و با من بیاید ! و لی خیلی صادقانه به او گفتم : ببخشید ! حتی اگر بیائید .. امشب تا صبح پشت میز تحریر ( پای کامپیوتر ) خواهم ماند!... خیلی حرف برای نوشتن داشتم ...
علی میرزا بنویس مثل بیشتر نویسنده ها تک رو هست .. علی میرزا بنویس مینویسد و مانند خیلی از هنرمندان که افکار خاص خود را باید به طریقی ابراز کنند.. او از ابزار نویسندگی استفاده میکند ... حتما نباید بنویسم بلکه باید بازی کنم با ابزار نوشتن !!...
در موقع نوشتن باید در خلوت خود و در تنهائی خودم باشم .. راه خودم را باید بروم .. اگر نه دنباله رویی بیش نیستم و در شابلونها مینویسم .. کار من بازی است و نمایش دادن خودم .. تنها هستم در زمان و مکان .. و شریک در جر و بحث و صحبت ما بین شخصیت هایم ..
فعلا با شما از طریق وبلاگ و بعدا کتاب ، باشما در ارتباط خیلی نزدیکی قرار گرفته ام .. اگر چه نمیشناسمتان ولی در موقع نوشتن احساس پسر خاله بودن بهتان دارم .. نوشته هایم بازتاب حرف های دل و گفته هائی است از مسائل و افرادی که با آنها برخورد رو در رو و شخصی داشته ام..
ولی شما خوانده عزیز ! با وجود این مرا نمیشناسید و با وجود اینکه مرا نمیشناسید و با هم غریبه هستیم ولی پسر خاله وار به هم نزدیکیم ... و حرفهایم را که حرفهای دل من است و برای خودم نوشته ام ، را میخوانید و میدانم که از این طریق رابطه ای با هم برقرار کرده ایم .. رابطه ای عاطفی! بین ما ایجاد شده ، تا چه حد پیش میرود ، نمیدانم ... ولی میدانم که از کنار هم نمیتوانیم به این سادگی ها بگذریم .. و گرنه الان من در حال نوشتن نبودم و شما در حال خواندن .....
2 Jun 2007
جاری و مواج...
علی مواج ...
به صفحه ی اعلانات دیواری نگاه میکردم .. ده ها اعلان چسبانید بودند .. میدانم که سراغ هیچکدامشان ، حتی اگر جلب توجه ام را بکنند ، نمیروم .. الان از فرصت نبودن گلبانو بهترین استفاده را دارم میبرم با خودم خلوت کرده ام و در فازی هستم که از با خود بودنم بیشترین کیف و حال را میکنم ...
آیا علی دپ شده ام ؟ خیر اتفاقا خیلی هم سر حال و خوشحال و با حال هستم ..
فقط میدانم که میخواهم فعلا خودم را سبک و سنگین کنم ... یا شاید هم کالبد شکافی روحی و روانی..
کار شاقی است .. چون میخواهم یک بار برای همیشه هم که شده ( همه جانبه ، چند هفته ای ، سخت ، بدون رو دربایستی ) رک و راست و پوست کنده .. جدی ! خودم را زیر ذره بین خودم بگذارم و بعد از جمعبندی ، تکلیف خودم را اول از همه با خودم ، بعد با گلبانو روشن کنم که دیگر اینقدر بین خود هایم گیر نکنم ! بلکه بالاخره بر اساس مرگ یکبار شیون یکبار ، یک آری یا نه بگویم و خط و خطکشی ام را کامل کنم ..
معمولا من اینقدر جدی دتبال مسئله ای را نمیگیرم .. چون به این نتیجه رسیده ام که ما انسانها ( مخصوصا میدانم که من خودم به شخصه ) خیلی مواج هستیم .. سیال هستم .. و بدین ترتیب هر چیزی را باید فقط در لحظه و زمان و هنگامش بررسی کرد و نه زودتر و نه دیرتر .. و بعد هم در زمان هنگام هنگامه ها تصمیم گرفت و کاری کرد .. و نه زودتر و نه دیرتر ...
باتوجه به شرایط مسائل زیر پایه فکر و عمل من هستند:
- مسئله من با گلبانو اینبار برای من با همیشه و همه ی مسائل دیگر کاملا فرق دارد مسئله جدی جدی جدی است !
- تصمیمی طولانی مدت است که نتیجه اش برای زمان طولانی است ..
- تصمیمی است که حداقل نیمی از آن فقط به من مرتبط است ..
- تصمیم در شرایط اشترس و گیر افتادن است ... [گلبانو – مستقیم و غیر مستقیم - از من خواسته است که آری یا نه ام را بگویم .. جملاتی مثل دیگر وقت ندارم .. یکبار برای همیشه]..
- من از موضع قدرت برابر که حرکت نمی کنم هیچ ، کلی هم ضعف دارم و احتمالا در بعضی موارد و بعضی چیز ها احساس کمبود هم دارم ... ( مثلا وضع مالی ، آمادگی روحی و عاطفی و شخصی برای یک ارتباط گیری جدی .. ( همه چیز خیلی سریع شد !)..
- اینکه اختلافات مابین ما زیاد است و یک جور خصلت های ظاهری گلبانو و من با هم خیلی اختلاف دارند... او خانواده دوست من تجرد گرا ... او دوست و رفیق باز ، من تک رو .. او اهل گشت و گردش و مسافرت ، من خانه نشین .. او اهل ضرب و زد و من آرام ... نه میخواهم او را مثل خودم بکنم و نه من خودم را مثل او میخواهم بکنم ...
- یک جور دلم نمیخواهد جلوی کسی سدی باشم و پایبندی ( مخصوصا گلبانو ) شاید او در رویای گانادا رفتن باشد و من با بودنم در اینجا نگاهش دارم ...
- احساس بدی دارم که وقتی این مطالب را با او مطرح کنم ، احتمال دارد با توجه به شرایط خود خواسته فعلیم ... او به عنوان یک نقطه ی ضعف به آن بنگرد و برای خودش تجزیه و تحلیل کند ( اگر چه این حق اوست که فکر کند هر جور که میخواهد)...
- ولی مگر نه اینکه ایشون ، گلبانو خانم ، هم باید به سبک و سنگینی وجود من در زندگیش بیندشد ...
- و بلاخره کل تمام این فکر و افکار رشد یافته در مغز و کله وقلب و جگرکه در این شرایط خاص یک خوبی را دارد که میتوانم یک جمعبندی نوینی از خودم بدست میآورم ..
در کل گذشته از آنکه تصمیم گلبانو و من به چه نتیجه ای میرسد .. حداقل این سود را برای خودم داشته ام که خودم را بهتر بشناسم و در کفه ی ترازوی فعلیم خودم را محک بزنم و بسنجم ... تجربه بیشتری جمع کنم و یک گام جلو تر بروم ...
1 Jun 2007
صداقت با خود...
آقا صادق ...
دو دلی گلبانو را درک میکنم .. او خودش را میشناسد.. تصمیم او باید از ته دل خودش بیاید .. اگر چه میدانم که نیاز به نظر من دارد .. ولی به خودم هم حق نمیدهم که بخواهم در تصمیم سختش به او نظری دیگری بدهم به جز اینکه : "زندگی خودت است، خودت تصمیم بگیر !"..
کیف میکنم از وجود گلبانو ... که آنقدر حداقل احترام برایم قائل شد که از فاصله ی 5000 کیلومتری دورتر از من سئوال کرد که چه کند...
من مقصودش را خوب فهمیدم و آزادش گذاشتم تا هر تصمیمی که خواست بگیرد و تائید هم کردم که نظرش برای من با هر تصمیمی که بگیرد قابل قبول است ... دلم میخواهد آن کسی که پهلوی من میاید باید با جان و دل بیاید و نه با سر کوفت زدن های بعدیش که اگر اونروز تو نمی گفتی !!!...
آیا این به حساب خوبی یا بدی من گذاشته میشود نمیدانم ، ولی این را میدانم که نمیخواهم بر روی تصمیمگیری های مهم نزدیکانم با تمامی " دلهره هایم " تاثیر بگذارم .. خودم هم در این شرایط به شک میافتم و نمیدانم آیا این را به حساب ضعف ویا قدرت خودم بگذارم ... ولی در عمل این من هستم و این را هم پای صداقت کامل من در ارتباط با انسانهای دور برم میگذارم ...
خانم سابق ، مادر بچه ها آزادانه انتخاب کرد و رفت ، منهم پذیرفتم ... بعد از خانم اکس همه ی زنهای دیگر را من تقریبا بلا استثناء از پهلوی خودم راندم و فراری دادم ویا حتی بیرون کردم .. در مورد کریستانا ( که وافعا خیلی عاشق به او شده بودم ) هم همین کار را هم کردم ... حتی زمانی هم که منتظر یک تک اشاره کوچکی از انب من بود ، در حالیکه اشک از سر و صورتم می بارید ( و واقعا هم میبارید!) بدون یک کلمه حرف و سکوت ، پذیرفتم ( و یا حتی در مورد او شاید هم کمکش کردم که برود !) چون آنقدر عاشقش بودم که جرات نداشتم با او بمانم ...
و حالا هم که قصه ی عشق دوباره تکرار شده است برایم و نسبت به گلبانو مطمئن هستم که عاشقش هستم ... باز به همین درد مبتلا شدم که حق انتخاب ما باید مطلقا آزادانه باشد و نه بر اساس معامله ی ترازوئی و کیلوئی !
و درست به همین دلیل ، نتیجه ی تمام ترس و وحشت عمیق درونیم دوباره به غلغل افتاده اند ... ناخودآگاه من از طریق غیر مستقیم یکسری آزمایش ، تائید عملی پیدا کردم و ترسم ریخت و دیگر بدون ترس و لرز خودم را ول کردم وسط دایره !!
ولی حالا خوشبختانه بالاخره سرش خلوت شده است و درست با فرصت زمانی و روحی مناسبی که در اختیار دارد میتواند تصمیم درست تری بگیرد...
ولی در هر صورت ...این گلبانو است که حالا باید به دلایل مختلف تصمیم نهائی ش را در همین لحظه ی خاص خودش باید بگیرد ! این گلبانو است باید بداند برای گذران بیست و چهار ساعت شبانه روزیش را چگونه و در کنار چه کسی به چه قیمتی و با چه نیتی میخواهد بگذراند... مخصوصا به قول خودش حالا که وقت زیادی هم ندارد!
خوشبختانه و یا متاسفانه من هم میدانم که هستم و چه هستم و چه میخواهم و به درجه ای رسیده ام که میدانم طرف باید خودش تصمیم خودش را بگیرد که چه هست ، چه میخواهد و به آن درجه برسد که بفهمد چه میکند ! متاسفانه در شرایط کنونی در ترازوی گلبانو من وزنه ی زیادی ندارم (*) ... من لای در را باز گذاشته ام
... اگر کنار من ماند و نرفت ( بشرطی که واقعا بنا به تصمیم خودش باشد ) جایش اگر چه ظاهرا در کنارم هست اما در اصل در سر و قلب و دلم جای میدهمش !!.
... و اگر هم که رفتنی بود ( که بعضی علائم (**)نشان آنرا میدهد) عیب ندارد! تصمیم او را میپذیرم ! من خودم را برای پذیرش آن نیز آماده میکنم ...
آزادی و آزادگی اگر چه آدم را آزاد و باز میکند ، ولی سرگردان هم میکند ... اعتقاد من بر این است که آدمی باید موضعی و هنگامه ای عمل کند ...
آیا گلبانو این را خواهد فهمید؟
پای تلفن به او گفتم در هر صورت تصمیم اورا میپذیرم ...
به مارن هم آن زمانها گفتم
به مینو هم ...
در عمل هم ثابت کرده ام که پذیرفته ام
تشکری که گلبانو از من بابت این صحبت هایم کرد را من خودم حمل بر این کردم که مرا فهمید که فهمیده ام او را ... فهمید که دستش را کاملا باز گذاشته ام برای حق انتخاب خودش و یا اینکه درک کرد که آن مردی (: که او میخواست که خط نشانش بدهد ! و به اصطلاح افسار ( یا فرمان ماشین ) زندگی را در دست بگیرد ) نیستم ! خیالش راحت شد و بهانه خوبی به او داد که کفه ی ترازوی تصمیم گیریش را راحت تر به نفع دیگری بر گزیند...
زیرنویس...
(*) اگر چه اما من در ازای اینان ( چه خانم خودش و چه آقای قبلیشان ) ظاهرا از برتری خاصی برخوردار نیستم و جزو ضعف هایم باید به حساب بیایند ولی از آنجا که این ضعف ها فعلا به خاطر آگاهانه برخوردکردن خودم در ازای خودم در این مرحله از زمان را باید پذیرا باشم...
من نه تنها از موضع ضعف بلکه با هزار مشقت و صبر و صبوری و جنگ کردن با معیار های متداول اجتماعی به آنها دست یافته ام .. اتفاقا از صفات عالیه فعلی من به حساب می آیند که بعد از گذر از این دوران ( خودخواسته ) میتواند قابل ستایش برای خودم هم باشد...
از جمله این ها :
- ضعف مالی وقت ولی مطلق فعلی من ( نبودن درآمد !)...
- وارسته بودن آگاهانه که خودش را در شکل پاسیو ( غیر فعال بودن !!! در بازار مالی) بودن نشان میدهد ! ( غیر فعالی که از کله سحر تا نیمه شب سرگرم و مشغولیت خودش را دارد).
- بی همه چیز بودن ، هیج چیز ندارم ... ولی آن حداقل مطلقی را که دارم نهایت آزادی و آزادگی مرا تضمین کرده است .. در ازای خودم و دیگران ...
(**)
- آنها یک رابطه مشترک چند ساله دارند... زیر و خم هم را میدانند ، عادات هم را میشناسند
- یا خودش برنامه گذاشته و یا یکی از هزار افراد خانواده خبر داده هر دو باهم رو برو شده اند
- اگر قضیه ساده بود ، دلیلی برای گفتگو نمیماند
- اینکه برای مادر المثنی و خواهرم وقت نداشت ولی برای مسایل دیگر چراغ چشمک زن کار میکنند
- پول و کار و .... که وجود داشته !!
(***)
یکی از بدبینان درونی من میگفت که خانم به شما نیازی داشته و کسی در این روزهای سختش در کنارش باشد ... و من بودم و این نقش را بازی کردم !
من میگویم : اری بودم .. و وظیفه ام را هم همانطور که میخواسته است انجام داده ام و خواسته هایش را بر آورده شده است ( که از طرف هر دو یمان چه نیاز و چه طلب از ته دلش و نه سوئ استفاده های ارزان بوده است )...
بدین ترتیب من یک مامور معذور بودم ! که بایستی میکردم آنچه میبایست کرده میشد!
و با این حساب احساس مسئولیت و جوابگوئی متقابل در قبال رفتارم را بی جهت بر دوش ایشان نگذارم ! و یا مثلا با علم کردن احساس ترحم ، دلسوزی و گناه بدون رودربایستی و توقع در ادامه رابطه و تصمیم گیری ها نباید نقشی بازی کند ...
1 Jun 2007
عیش و ضد عیش!
" حاجی رضا " و " ملا علی مکتب "...
دختر نسبتا جوانی است ، آناهید (آنا) ، میدانم میطلبد و میخواهد .. من هم ، یا بهتر است بگم حاجی رضا ، هم همینطور.. بعد از گذشت شش روز ، دیشب بیش از یکساعت داشت با من حرف میزد و ... اون وسط مسط ها ، این برداشت رو از صحبت هایش کردم که حسابی خودش برای خودش خیلی چیزا ساخته است.. احساس کردم دامنش گر گرفته بود .. کاملا داغ کرده است و دیوانه وار خودش را به آب و آتش خواهد زد که دست بیابد به آنچه میخواهد! شاید هم هیچ چیزی در میان نباشد ... ولی شاید واقعا باید خودم رو عقب بکشم قبل از اینکه این حاجی رضای ناقلا باز کار دستم بدهد ... راستش یک جوری توی دل خودم هم دارد قیلی ویلی میرود ... هم میخواهم و هم نمیخواهم ... بهانه ی من جوان بودن دختر است .. نمیدانم چکار کنم اگر خواست ! آیا باید از همین اول عقب نشینی کنم ؟ یا باید اگر خواست آنچه میطلبد را بهش بدهم؟ ... آنهم طوری که واقعا تا آخر عمر فراموشش نشود ... ؟ تازه علاوه بر این خوب خودم هم راستش میخوام ... میخوام چون مرد هستم ... حاجی دارد برای خودش میسازد ! خوب حق هم دارد ! مرد است و حق هم دارد که مردانه هم فکر کند ... همزمان اما صدای پای ملا علی مکتب را از پشت دیوار دارم میشنوم و میدانم که با اهن اهن کردن و سرفه ی قلابی و صدای صاف کردن سینه درآوردن یااله یااله کنان قصد دارد وارد شود و باز با ترکه ی اجبارش بر سر مال بکوبد.. این دو تا خیلی باهم چپ هستند ... عادت هم کرده ام ... این هم بار اولشان نیست ... نه یکبار که بارها شاهد دعوای این بخش های مختلف خودم هستم .. نه یک بار که بار ها یک همچنین موضوعی برایم پیش آمده بود ، تداعی میشود برایم ...
مخصوصا زمانی که مغازه داشتم .. آدمهای زیادی بودند که یک پسر مجرد تنها و خوب و مهربان و پولدار را میدیدند که بعنوان ( دکتر علی سبزی فروش ، علی ترکه ( ای که هرگز ترک نبود ) ، بقال سرکوچه ) میتوانست برایشان حداقل برای روز مبادا خوب باشد .. خوب منهم مجرد و جوان و غیر وابسته به کسی و در اشترس ، متقابلا خیلی سریع از این فرصت ها استفاده میکردم ... و زمان خالی ام را با اینهائی که بلاخره زمانی شماره تلفنی میدادند و قصدی و نیتی داشتند ، پر میکردم ... چه شب های زیادی را با آنها گذارندم و چه روز های خوبی را نیز .. گاهی حتی خودم نمیدانستم با چه کسانی چه کار هائی را کرده بودم .. اسمها یشان را با نام هایشان و آدرش هایشان را با خودشان عوضی میگرفتم ... میرفتم و میآمدم و به عشق و علاقه ، که مشغولیاتی بودند ( بقول خودم نخود و کشمش ها ) را خوب میکردم .. خوب میزدم .. بی منت و بی قیمت ... حاجی رضا سر از پا نمیشناخت و کیفی کرده است که دیگر حد و مرزی نداشت ..
در میان این همه ی اینها اما پیدا میشدند آدمهائی که طبق عادت – به هر دلیل : مثلا برای کسب یک تجربه ، برای انتقام .. و غیره - که چراغ میدهند ولی وقتی نزدیک میشدند ، اما درست در همین جا من جا میزدم ! جلوی خودم را میگرفتم .. و حتی اگر یکی از من های من ، مخصوصا این حاج رضا ی ناقلای ما دستش را بالا میزد و یا علی گویان و میخواست دست بکار شود .. این ملا علی مکتب میآمد جلو و چوبش را بر میداشت و میزد روی سر و کله ی من و حاجی ناقلا ...
معمولا با دخالت های این ملا علی مکتب معیار های نانوشته ی اخلاقی سنتی هزاران ساله یکمرتبه قانونی میشدند و جلوی دست و پایم را میگرفتند ... این ملا علی ، کافی بود چشم غره ای برود و من بلافاصله " چشم ! آقا ملا ! " ئی به او میگفتم و حاجی را غلاف میکردم .. و بعد ها با حسرت خودم را سرزنش می کردم که چرا به حرفهای او گوش میدادم ..
جزو این گروه که ملا علی مکتب ما برضد من و ظاهرا برای دفاع از حرمت آنها دست بکار میشد و مخصوصا آتشی میشد و چوب بلند میکرد ، یکی گروه دخترکان جوان تر بود و یکی گروه بانوانان مزدوجه و شوهر دار بود ... زنانی که بار ها و بار ها میخواستند خودشان را به عناوین مختلف توی بغل من یا توی عقب مغازه و یا در چنگل و باغ و پارکی ... و شاید هم به آپارتمان مجردی من برسانند و سرکی به اتاق خوابم بزنند تا ببینند که این " علی " کیه و چیه که حرف و صحبتش همه جا پیچیده است و خانمها در پچ پچ ها و حرفهای در گوشی و اسرار مگوئیهایشان ، اینجا و آنجا ، اینقدر از او تعریف میکنند...
درست است که من بعنوان مرد ( و نماینده ام حاجی رضا ) ، مردی گرم و آتش مزاج ، حتی همیشه خیلی هم مغرورانه نسبت به این مسائل برخورد میکردم و کیف هم میکردم !..
ولی درست در همین لحظه .. وسر بزنگاه این ملا علی مکتب درونی ام قد علم میکرد ...
گروه دیگر ی که باز هم این ملا علی مکتب خیلی عصبانی میشد و هرگز نگذاشت که نسبت به آنها دست از پا خطائی از ما سر بزند .. طیف دخترکان جوانتر بود .. مثل همین دختر .. در همین مورد اما بیشتر بحث نه بر سر این بود که این حاجی رضا ی ما کلا از بانوان نسبتا جاافتاده و رسیده تر بیشتر خوشش میآید ( به قول مادرم خصلت پیرگائی دارد پیدا کرده است ) تا این جوانان بی تجربه ی خام نارس ... که اگر چه ممکن است بدنی ظریف و سفت و ترد ی داشته باشند ولی بی مزه هستند و کال ...
و حالا بر سر مسئله ی این دختر خانم ( آنا) نیز فعلا حاج رضا و ملا علی دارند بر سر و کله همدیگر میزنند...
1 Jun 2007
یکی از من های من...
ایرانآلمانی ...
قبلها درباره ی یکی از خودهای خودم جائی نوشته ام ... و حالا فقط یک لینک میزنم !

